تبليغاتX
دلنوشته های من


دلنوشته های من



ناهار و با عجله می خوری و میری ، با یه بوسه بدرقه ات میکنم و به خدا میسپرمت و برمیگردم تا به کارام برسم .کلی خرید کرددم که باید جابجا بشن ، شیر گرفتم تا بتونم باهاش ماست درست کنم و یه مقدار سبزی خوردن که باید پاک بشه و شسته .ظرفای ناهار و میزارم تو ظرفشویی و میرم تا سبزی ها رو پاک کنم .بعداز پاک کردن سبزی ها به شدت احساس خستگی میکنم ، می خوام ظرفا رو بشورم و سبزی ها رو که با قطع آب مواجه میشم و میرم می خوابم به این امید که تا بیدار شدنم تو اومده باشی .

چشمام و باز میکنم همه جا تاریکه و میفهمم که کلی خوابیدم و هنوز تنهام ،چقدر دلتنگ عطر حضورت تو خونمونم . چند وقتیه که به شدت وقتت پره و من تا دیروقت تنهام .

لامپ و روشن میکنم و یه نسکافه گرم میخورم ،هنوز آب قطعه .تازگیا عصرا کارتونای قدیمی پخش میشه تا هفته پیش مهاجران بود ، حالام که چند روزیه حنا دختری در مزرعه میشینم و با دقت نگاه میکنم و غرق میشم تو عالم بچگی و بیخیالی .حنا که تموم شد بازم چشم انتظاری و گوشم که منتظر شنیدن صدای ماشین و باز شدن در پارکینگ بود .بلند شدم و خریدام و جابجا کردم . فایده نداشت تنهایی داشت کلافه ام میکرد ، کاش به مامانم اینا نزدیک بودم تا اینقدر احساس تنهایی نکنم . مجله چهل چراغ و بر میدارم و شروع میکنم به خوندن ساعت 9 که با همون ضربه های آشنا به در میکوبی و من پراز ذوق ، انگار که سالهاست ندیدمت صورت یخ زدت و غرق بوسه میکنم و تو محکم بغلم میکنی .چقدر این حضورو تو خونه دوست دارم ، چقدر لحظه شماری میکنم تا روز تموم بشه و شب کنار هم باشیم ، وقتی از کنار رخت آویز لباسات رد میشم عطر تنت به مشامم میخوره ، هزاربار قربون صدقت میرم .

سردرد داری و خسته ای بنابراین پیشنهاد میکنم تا شام برات آماده میشه یه کم استراحت کنی ،ولی تو میخوای که من کنارت باشم . کنارت می مونم و نوازشت میکنم تا خوابت ببره سعی میکنم نور خونه کم باشه تا راحت استراحت کنی بعد آروم آروم برات شام آماده می کنم و بیدارت میکنم ، ولی همش با خودم فکر میکنم منشا این همه عشق کجاست ؟ چرا تو رو باید تا این اندازه دوست داشته باشم ؟

همون لحظه با التماس از خدا خواستم که عشقت تا ابد تو قلبم بمونه و تا آخر عمرم لیاقت عاشقی داشته باشم .
نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط سارا| |

روز جمعه رو من و همسر در کنار یکی از شاهکار های گذشتگانموم گذروندیم ، زیبا و دیدنی ، اینقدر زیبا که با غرور نگاش میکردم و به خودم میگفتم : به خودت ببال که چه گذشتگانی داشتی ،سرشار از هوش و استعداد.

روز جمعه ما در کنار یکی از زیبا ترین پل های ایران گذشت که باقی مانده زیبا ترین ساخته های ایرانیان عصر ساسانیه .عظمت این پل بیش از اندازه است مخصوصا وقتی که در زیر دهانه هاش قرار میگیری .قشنگترین قسمتش صدای رودخانه خروشانیه که از زیر این پل رد میشه و الان در این فصل کمترین آب رو داره .

پلی که دارم ازش صحبت میکنم پلیه به نام گاومیشان که مابین شهرستان پلدختر در لرستان و دره شهر در استان ایلام قرار گرفته و مرز بین لرستان و ایلام هستش .رودخانه غرانی که از زیر این پل رد میشه و با شتاب خودش رو به صخره ها میکوبه سیمره نام داره که به کارون میریزه .

بر اساس  نظريات مختلف وجه تسميه نام اين پل بر گرفته از "گوميشه" يعني محل پرورش گاو است ولی برخی از مورخان مانند " سر اورل استین" اسم این پل را  " گاماسا" گذاشته ( گاماسا از دوکلمه گا یعنی گاو و ماس یعنی ماهی شکل گرفته ). احتمال میدن که این پل در زمان اتابکان لر ترمیم شده .

این پل از نظر فنی خیلی پیچیده است و رقیبی برای پل های مهم محسوب میشه .وجود دالانهای سرپوشیده ای که در دل این پل قرار داره حکایت از این داره که این پل فقط یک پل ارتباطی نیست بلکه مکانی بوده برای اتراق کاروانهایی که از این مسیر رد میشدن تا شب رو اونجا بخوابن ( خدای من ، من دقیقا جایی نشستم که گذشتگانم با کاروان اونجا بودن اما دریغ که دیروز نه از گذشتگانم خبری بود نه زنگ شتری و نه صدای ساربانی ) .

 

به اعتقاد مورخان اين پل در سال 1334 هجري قمري بر اثر زلزله از بين رفته است.از سمت پلدختر که بری 30 کیلومتری فاصله داره. جاده آسفالته ولی باریک و پر پیچ و خم و خلوت .هوای کاملا بهاری و زمین سبز ، حتی روی مسیر عبور پل هم سبزه در اومده بود ولی من تویه اون محل احساس امنیت نکردم یعنی تا جایی که منه دیدم امکانات گردشگری یا وجود نیروی امنیتی نبود .اما از همه اینا که بگذریم زیبا بود و دیدنی باید چشمات و میبستی و لباس محلی می پوشیدی و میرفتی کنار روخونه تا عاشق دلخسته ات برسه .چشمات و که ببندی جز صدای غرش آب چیزی نمیشنوی و غرق میشی تو افکارت .با خودم فکر کردم چی میشد که ما یه کم بیشتر به آثار ملیمون اهمیت میدادیم و فضایی درست میکردیم که همه بتونن بیان اینجا با خیال راحت بمونن و شبی رو به یاد گذشتگان و اجداد پر افتخارمون اینجا به صبح برسونن اما افسوس و صدافسوس .

البته زحمت عکسارو همسر مهربان کشیده .

 

 

 

                                                                 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط سارا| |

چقدر خوبه که تو مناسبتا اطرافیان آدم مراسم داشته باشن و سرت گرم شه وگرنه به تلویزیون و برنامه هاش نمیشه دلخوش بود ، مگه اینکه مثه بچه ها بشینیم فیتیله نگاه کنیم تا چندتا آهنگ شاد گوش بدیم .

اما 8/8/88 ما پربود از هیاهو و غوغا چون مراسم عروسی داشتیم که جای همه خالی کلی خوش گذشت . عروسی خواهرزاده همسر با برادرزادش ، حالا ما از خدا خواسته یه جایی گیر آورده بودیم برای تخلیه انرژی و به شدت جوگیر شده بودیم البته خوبی این مراسم این بود که دنباله دار بود یعنی یه شب بعد از عروسی بازم همه جمع شدن و بساط بزن و بکوب به راه بود و کلی همه تو سر و کله هم زدن البته هوای بارونی و زیر بارون رقصیدن همان و الان سرفه زدن و تب و لرز و سرماخوردگی همان .البته هرکی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه .

 دیشب تا صبح پرستار همسر بودم ، مدام دارو میدادم و تب شو چک میکردم ،بمیرم الهی حالش خیلی خراب بود .خودشم باور نمیکرد که مریض بشه آخه یکی از افتخاراتش اینه که خیلی قویه و خدا رو شکر تو این مدت دو سال و اندی هم اصلا مریض نشده بود ولی در هر صورت می ارزید به مریض شدن چون کلی رقصیدیم .کلا هر آدمی نیاز داره هرچندوقت یه بار انرژی تخلیه کنه که متاسفانه تو کشور ما همچین خبری نیست و ما باید بمونیم منتظر تا ببینیم کی یکی پس اندازش به اون اندازه میرسه که بتونه عروسی بگیره .

 

بدنم یه کم درد میکنه ولی خیلی حالم بد نیست( خدا روشکر) .از دیشب شروع کردم دارم قرص آهن می خورم چون آهن بدنم کمه .همسر با قرص خوردن مخالفه و میگه همه چی باید طبیعی باشه و از اونجایی که من خیلی بد غذا تشریف دارم و همه چی نمی تونم بخورم دست به دامن قرصای مکمل شدم .

 

قابل توجه ویدا (  http://www.vidaangel.blogfa.com/ ) : ما منتظر عروسی بعدی هستیم به نظرت نفر بعدی کیه ؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط سارا| |

اين چه جهاني است كه نوشيدن مي نا رواست!؟ اين چه بهشتي است در آن خوردن گندم خطاست!؟
آي رفيق اين ره انصاف نيست، اين جفاست راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟! راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟
بر همه گويند كه هشيار باش، بر در فردوس نشيند كسي، تا كه به درگاه قيامت رسي
از تو بپرسد كه در راه عشق، پيرو زرتشت بدي يا مسيح، دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نيز، باز همين ماجراست؟! راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
اينهمه تكرار مكن مي هماي، كفر مگو شكوه مكن بر خدا
پاي از اين در كه نهادي برون، در قل و زنجير برندت بهشت
بهشت همان ناكجاست، بهشت همان ناكجاست، واي به حالت هماي
واي به حالت، اين سر سنگين تو از تن جداست
نه نه نه نه، توبه كنم باز، حق باشماست

مدتیه به موسیقی سنتی علاقه مند شدم .نه اینکه قبلا دوست نداشتم نه . من معتقدم موسیقی یه جورایی روح آدم و قلقلک میده و بعد آروم آروم تو اعماق وجودت رسوخ میکنه .البته هرکسی این توانایی رو نداره . من زیاد سواد موسیقی ندارم ولی معتقدم یه کار خوب در هر حالتی خودش رو نشون میده .من موسیقی سنتی رو با گروه مستان همای پیدا کردم .انتخاب شعراش و دوست دارم و همینطور سبک خوندنشو . اگه سی دی تصویری شو ببینید که چه بهتر نوع لباس پوشیدن و حرکات خواننده در زمان اجرا خودش جذابیتهای خاص خودش رو داره . اگه از آهنگاش شنیدین که هیچی ولی اگه نشنیدید توصیه میکنم حتما بشنوید و بی تفاوت از کنارشون نگذرید.

                                                  

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط سارا| |

تویه این دنیا هرچیز یه رنگ و بویی داره و طعمی که مختص به خودشه .تا آخر دنیا هم عوض نمیشه .تو این میان بعضی طعمها هستن که به مرور زمان فراموش میکنیم .مثه طعم های کودکی .

طعم کودکی من با یه استکان چای و خرد کردن چندتا بیسکویت مادر تویه اون،دیروز زنده شد .چقدر بچه بودم این طعم و دوست داشتم .دلتنگ خوردن چند قاشق سرلاکم .

دلم برای تی تاب قدیم تنگ شده که بعدا هم جلدش عوض شد و هم طعمش و هم اینکه حجمش کوچیک شد . دلم برای پفک کامک تنگ شده .

 

پ.ن: چندروز پیش بابا یه بسته بیسکویت مادر برام فرستاده بود .نمی دونید چقدر از دیدن این بیسکویت من خوشحال شدم .هم از دیدن بیسکویت و هم اینکه بابا بعداز این همه سال یادش مونده که من تو بچگی چی دوست داشتم .

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط سارا| |

روزا یکی پس از دیگری میگذره با اینکه سرم شلوغه ولی سعی میکنم به همه دوستام سربزنم و از اتفاقات دورو برشون با خبر بشم . کارای خونه رویه روال افتاده و میشه گفت تو این دو ماه و اندی همه چیز دستم اومده . تو محیط کاریم کارام زیاد شده  اینه که زیاد فرصت نوشتن پیدا نمیکنم . تو شهر من هوا داره خنک میشه البته شباش سرده بطوریکه نمیشه پنجره اتاق خواب و باز بزارم .راستی دکور اتاق خواب و عوض کردم بماند با چه دردسری ، البته اگه آقای همسر نبود که عمرا نمی تونستم .قربونش برم داداش کایکوی خونمونه همین که دستمال قدرتش و بدم سه سوته کارای سنگین و انجام میده . خونمون و دوست دارم از اینکه صبح که بیدار میشم میبینم همه چیز مرتبه ، صدای پرنده هایی که بیدار شدن تو خونه میپیچه و نور کم رنگ آفتاب که خودشو به زور از لایه پرده پرت میکنه تو خونه و سکوتی که گوشه و کنار این خونه رو گرفته و من که اول پراز خوابم و بعداز دیدن این مناظر یه حس شیرین تو دلم ، من و پر میکنه از زندگی و امید و با یه دنیا عشق لباسام و میپوشم و یه لیوان شیر با خرما نوش جان میکنم ، البته صبحانه مفصل و تو محل کارم با بچه ها میخورم . همسریم که بساط صبحانش به راهه و خودش برای خودش چای درست میکنه .البته حمعه ها که خونه هستم وضع فرق میکنه و یه صبحانه کامل آماده میکنم و از مهربونم پذیرایی میکنم .اونم اینقدر بهش خوش میگذره که هر جمعه میگه: همسر چی میشد تو تو خونه بودی؟ البته میدونه که تو خونه موندنم زیاد به نفعش نیست ، چون من آدم تو خونه موندن نیستم و اونوقت اینقدر تو کلاسای رنگ و وارنگ ثبت نام میکنم که دیگه تا غروب من و نمیبینه .

خدا رو شکر که همه چیز زندگی به راهه و من خودم و غرق در خوشبختی میبینم و از اینکه ازدواج کردم و یه مرد مهربون کنارمه از خدای بزرگم سپاس گذارم و ازش میخوام که همیشه این نعمت و نصیبم کنه که قدر داشته هامو بدونم و با همین داشته ها هرچند کوچیک و هرچند اندک اما عاشق زندگی کنم .

 

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران ، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط سارا| |

 

شب با خیال تخت خوابیدم .دیگه نه مجبور بودم سحر بیدار شم ، نه مجبور بودم صبح با عجله و تاخیر خودم و برسونم محل کارم تو این مدت ماه رمضون کلی تاخیر خوردم .

احساس سرما میکنم ولی  اینقدر خوابم میاد که حال ندارم پاشم پنجره اتاق خواب و ببندم   .پس پتو رو محکم به خودم میپیچم و خودم و میکشونم  تو بغل همسر هنوز خوب گرم نشدم که :

همسر : خانومی پاشو الان نماز عید شروع میشه .

من : هووووووووووم باشه یه ساعت دیگه .

همسر : پاشو . پاشو حاضر شو بریم.

 

من که کلافه بودم چون دیشب اصلا به این فکر نکرده بودم که صبح باید برای نماز بریم .با کلی گلایه بیدار شدم ولی خدا رو شکر یه آب به صورتم زدم سرحال شدم .اومدم دیدم وای چه بارونی باریده و چقدر هوا سرد شده . همسر که من و بیدار کرده بود هنوز تو تخت بود .منم دوتا لیوان نسکافه درست کردم تا خواب از سرمون بپره   .بعد کلی لباسای خوشگل پوشیدیم و عطر زدیم ومن آرایش کردم  و راهی نماز شدیم   .نزدیک خونمون یه جایگاه درست کرده بودن و کلی فرش پهن کرده بودن و حاج آقا منتظر تا مردم جمع بشن .عده زیادی جمع شده بود ولی نمیدونم چرا نماز و نمیخوند .بارون داشت نم نم میبارید .همسر به من گفت تو ماشین بشین هروقت شروع کرد ما میریم تو صف .حالا این بارون داشت تندتر میشد ولی این آقا حاضرنشد پاشه نماز و بخونه .اینقدر شدت بارون زیاد شد که خودشم مجبور شد بیاد زیر یه دیوار وایسه . خلاصه اینکه بارون تمام فرشا رو خیس کرد و همه جمعیت متفرق شد و من و همسر بدون خوندن نماز (مستحبه و حتما یه جای بدون سقف باید باشه که خونه ما چون حیاط نداره امکان خوندن نداشتیم)راهی خونه شدیم .حالا من همش غر میزدم که بریم خونه مادر همسر تا تو حیاط نماز بخونین .

همسر :تو این همه غر میزنی نماز صبحت و خوندی؟

من : نه .چی کار کنم خواب موندم؟

همسر: عزیزم واجبات انجام ندادی ، این که مستحبه .

من ( با پررویی) : واجبات و بیخیال ، مستحبات و بچسب .

خلاصه اینکه برگشتیم خونه و تخت گرفتیم خوابیدیم تا ساعت 11 .بعدشم یه صبحانه عالی بستیم به شکم و فیلم دیدیم و ساعت 2 برای ناهار رفتیم خونه مادر همسر و بعداز ظهرم خونه مامانم برای عید دیدنی .ساعت 8شب رسیدیم خونه خودمون .منکه هم سردم بود و هم خوابم میومد .رویه کاناپه خوابم برده بود و با صدای همسر بیدار شدم که برام بالش آورده بود .ولی خواب از سرم پرید و پاشدم شام آماده کردم .

این هم یه روز تعطیل تو خونه ما.

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط سارا| |

از روزی که عروسی کردیم هنوز یه روز کامل خونه خودمون نبودیم ، همش مهمونی و اینور اونور .شباییم که خونه بودیم مهمون داشتیم که میومدن دیدنمون .خلاصه اینکه به قول همسری : از نظر مهمونی اشباع شدیم .دیروز تنها روزی بود که تا آخر شب خونه بودیم و کلی به کارای عقب افتادمون رسیدیم .چندتایی کتاب دور خودم جمع کردم که متاسفانه فرصت خوندن نداشتم ، کلی فیلم از داداشی گرفته بودیم که وقت نمی کردیم ببینیم .ولی دیشب با خیال راحت نشستیم دوتا شونو دیدیم .کلی تمیز کاری کردم و افطار درست کردم        جاتون خالی برای اولین بار آش رشته درست کردم ، خوب بود ولی اون رنگ و لعاب آش مامان و نداشت . ناراحت

هنوز خونه یه مقدار وسایل ریز ریز کم داره که هروقت فرصت بشه تهیه میکنم .

کتاب راز و خریدم و دارم میخونم .خیلی دارم افکارم و رویه چیزای خوب متمرکز میکنم ،یعنی دارم سعی میکنم ، به نظرم کار سختیه ، من تا میام رویه مسائل خوب و برنامه ریزیام تمرکز کنم یه چیزی تو ذهنم میگه : اگه نشه چی؟ و همین کارم و خراب میکنه .ولی بازم سعی میکنم.

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط سارا| |

چه خوبه که یه جایی هست که میتونم راحت حرف بزنم بدون داشتن دغدغه اینکه،کسی از من ناراحت بشه . چه خوبه که اینجا دوستایی رو انتخاب میکنی که گرچه نمیشناسی یا ندیدیشون ولی به شدت بهشون وابسته میشی و دوسشون داری ، انگار لحظه به لحظه داری باهاشون زندگی میکنی و از همه مهمتر اینکه اینجا این امکان و به تو میده که یه شناخت نسبی ازافراد و عقایدشون پیدا کنی بعد به عنوان یه دوست انتخابشون کنی . این مکان و دوست دارم ،چون خونه دلمه ،جاییه که توش آرومم و هیچ نگرانی ندارم .یکسال پیش وقتی تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم فکر نمیکردم بین من و این فضای مجازی این همه دلبستگی به وجود بیاد ، فکر نمیکردم دلتنگ آدمایی بشم که اینجان و نمیبینمشون . فکر نمیکردم قدرت تصویر سازیم اینقدر بالا بره که حالا هرکدوم از این دوستام برام همون شکلین که خودم دوسشون دارم و از بودن باهاشون لذت میبرم .

13 شهریور تولد وبلاگمه .این تولد برای من همراه خودش تحول آورد .
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط سارا| |

گاهی وقتا تو وجود آدما رگه هایی از شک و سوء ظن به وجود میاد که نفرت انگیزه اما کاریش نمیشه کرد بالاخره یه حسه .این حس زن و مردم نمیشناسه و اگه کنترلش نکنی خیلی خطرناکه .شاید بارها برامون اتفاق افتاده وسط ابراز علاقه هامون به همدیگه یهو یکی به اون یکی گفته: راستی اگه یه روز از من خسته بشی سراغ کسی دیگه میری؟ یا اگه یه روز من نباشم فلان کارو انجام میدی ؟

این مسئله شده بیماری عصر ما ، اینکه طرف با اینکه شوهر داره و بچه داره داشتن دوست پسر و( اونم نه یکی که چندتا ) یکی از افتخاراتش میدونه و بدون هیچ نگرانی تو جمع و جلوی چشم دیگران هی دنگ و دنگ گوشی موبایلش زنگ میخوره و. طرف همش هرهرو کرکر میکنه یا برعکس در آقایون که قید زندگی رو میزنن هر روز یه دسته گل به آب میدن نمیگم این مسائل قدیما نبوده که انسان از همون اولش تمایل شدید به خطا داشته ولی باور کنید شرم واژه ایه که این روزها به شدت کم رنگ شده قدیما اگه زنی این کارو میکرد در خفا این کارو میکرد و اگر میفهمیدن از شهر به درش میکردن در حالیکه امروزه گاهی اوقات شوهر طرف میفهمه اما مثل جادو شده ها چشمش و میبنده و به روی مبارکشم نمیاره .یا اینکه در گذشته دغدغه زنا این بود که هوو سرشون میومد و بعد همه چی تموم میشد اما زن امروز تمام دخترا و زنای شهر میتونن هووش باشن .

این حرفا رو نزدم که بگم این مسئله همه گیره که خدا رو شکر هنوز زنده اند پاکدامن زنان و لوطی مردانی که به شدت به همه چیز پایبندن حتی اگه بحث فقط یه دوستی ساده باشه و برای این خواستن حرمتی به وسعت دنیا قائلن و آیینه دلشونو با خنجر خیانت خدشه دار نمیکنن .

میخوام به تو عزیزم بگم به تو که گاهی از من سوالاتی میپرسی که خندم میگیره چون حتی برای یک لحظه هم به این فکر نکردم که تو زندگیم کسی بیاد که بهتر از تو باشه . گاهی وقتا به شوخی پرسیدی اگه یه روزی من این کارو بکنم تو تلافی میکنی؟ و من همیشه به دنبال پاسخی بودم که حرف دلم و بتونه به بهترین شکل بزنه گرچه همیشه پاسخم منفی بوده کلا با اصل خیانت مخالفم چه برسه به اینکه بخوام به تلافی اون کارو انجام بدم .گاهی وقتا با خودم فکر میکنم اگه به عنوان زنه تو ، فکر و خیال  پردازی در مورد مردای دیگر و بوسیدم و گذاشتم کنار، دلیلش شخص تو نیستی، دلیلش اعتقاداتیه که تو وجودمه، که خودم به خودم نمیتونم این اجازه رو بدم و غرورم و پایمال و لجن مال کنم فقط برای اینکه حس انتقامم ارضا بشه ! نه عزیز من و دخترای مثل من یاد گرفتیم که فراتر از این مسائل زندگی کنیم و مسائل مهمتری رو تو زندگیمون در اولویت قرار بدیم.

 

سیمین دانشور وقتی در سفر خارج از کشور بود تویه یکی از نامه هاش برای همسرش( جلال آل احمد) که شاید اونم مشابه این سوال و پرسیده  جملات قشنگی نوشته که همون حرف دل منو امثال منه که شاید من توانایی نداشتم به این زیبایی بنویسم:

 

" اگر من به تو وفادار مانده ام و سرم هم برود وفادار خواهم ماند ، به واسطه فرار از ابتذال است . این کاملا راست است و در من علاوه بر فرار یک عامل دیگر هم هست و آن ترس از وجدان گناهکار است که نمیخوام زندگیم از چنین وجدانی مسموم باشد . من که قبلا گفته ام اگر گناهی بکنم قبل از همه خودم و وجدانم مرا مورد عذاب و بازخواست قرار میدهند و خلاصه ضعیفم برای گناه کردن . ولی شاید من هم به آنچه خواسته ام رسیده ام که دیگر احتیاجی به چشم و دل دواندن عقب این و آن در خود نمیبینم ، شاید که نه ، حتما. "

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط سارا| |


Design By : Night Skin